پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
عليه سياست زدگى و بردگى نقد فيلم
میراحسان احمد
جو سازى به سود »رئيس«، بيش از آنكه محصول سمپاتى نسبت به كيميايى باشد، محصول سياست زدگى و فضاحت و بى اعتبارى نقد ژورناليستى ماست.
بديهى است، هر آدم بى غرض و مرضى كه اهل سينماى ايران باشد، مىداند كيميايى فيلم سازى معتبر، نامدار و فراموش ناشدنى است؛ اما نقد بى غرض و مرض فيلمهاى اخير كيميايى و اكنون رئيس، كار هر كسى نيست و انواع ملاحظات پا به ميان مىنهند.
واقعيت آن است كه ظاهراً رئيس اثرى است، به شدت سمپاتيك نسبت به فساد جوانان و كسانى كه در پى فاسد كردن جوانها هستند؛ اثرى كه يك سرپرست سلامت اجتماعى (يك سرهنگ) و يك سرپرست خونى (پدر) را كه دوستان قديمى هستند، دست در دست هم به راه مىاندازد تا عليه تباهى زدگى، اعتياد و سرچشمه آن مبارزه كنند.
با اين همه از نظر محتوايى، اشكالاتى بر فيلم وارد است. آيا يك بحران اجتماعى را مىتوان به صورت فردى حل كرد؟
افزون بر مشكلات فكرى، فيلم كيميايى از نظر ساختارى، آن چنان بى سامان، بى شيرازه و پراكنده است كه اسفبار به نظر مىرسد. در اين نوشته، به چند نكته فرا متنى و ايرادهاى متنى آخرين ساخته مسعود كيميايى مىپردازيم:
الف. تماشاى فيلمى از كيميايى، و سپس داريوش مهر جويى براى منتقدان و سپس نوشتن براى رئيس و سنتورى با هم، بىترديد براى سينما دوستان پيش از انقلاب اسلامى، خاطره فيلم قيصر و گاو را تجديد مىكند. دو فيلمى كه در پايان دهه چهل بر تارك سينماى نوى ايران درخشيدند و نقطه عطفى را در تاريخ سينماى ما رقم زدند و تا كنون چون دو ستون و دو ركن ركين موج سوم به حساب آمدهاند.
اكنون پس از نزديك به چهار دهه همنشينى، دو فيلم از اين دو كارگردان، يادآور زندگىهايى است: يك زندگى براى سينماى ايران كه بخش اعظم و مهم آن در اين چهار دهه گذشت و يك زندگى براى ايران عزيز كه در اين چهار دهه، به اندازه تكان دهندهترين تجربهها، ماجراها، عشق، تولد، شهادت، بحران، فكر، دگرگونىها و ... را از سر گذراند و يك زندگى براى فرد فرد ما كه در اين وطن و در بطن اين رويدادها و در متن اين سينما، از كودكى به ميانسالى رهسپار شديم و چه آزمونها كه از سر نگذارندهايم و چه آگاهىها كه كسب نكردهايم.
ب: همين كه دو سينما گر، حدود چهل سال خود را در مقامى احترامانگيز حفظ مىكنند و دوستداران فراوانشان را نگاه مىدارند و عليرغم همه حرف و حديثها و ماجراها، همچنان هنر مىآفرينند؛ فيلم مىسازند و در سينماى ايران حرمت و عزت مىيابند، اصلاً چيز كمى نيست.
يك بار حين ساختن فيلم اخيرم »مسعود كيميايى: يك فيلمساز« كه فعلاً به نمايش در نيامده، به او گفتم: آيا عجيب نيست آدمهايى كه با هم غريبهاند، به واسطه سينما چنين در ذهن، زبان، جان و آگاهى همديگر حضور دارند؟ طبيعى است كه بخشى از روح، انديشه، حافظه و نفر آدمى با مفاهيم و تصاويرى پر شود كه متعلق به پدر، مادر، فرزندان، همسر، نزديكان و دوستان اوست و دست كم آشنايانى كه با هم مراوده دارند! اما فيلمسازان و هنرمندان با آثارشان بى هيچ فاميلى، دوستى، وابستگى جسمى و رويا روى، بخش بزرگى از روح و ذهن مخاطبانشان را پر مىكنند و به تبع آثارشان، جهان، تفكر، نگاه، حس، عاطفه، ارزشها و برداشتهايشان از زندگى، در درون مخاطبانشان حك مىشود و به دنبال آن، خودشان، تصويرشان، زندگى و ماجراهايشان...
ميزان ساعاتى كه من در ذهن و روحم با مهر جويى، كيميايى، برگمن، برسون، همنيگوى، چخوف، داستايوفسكى، شكسپير يا افلاطون، ابن عربى، سهروردى، ملاصدرا، كانت، ماركس، هگل و دريدا زيستهام، پس از دغدغههايم نسبت به آفريدگار و بندگان معصوم حق تعالى، و سپس آن دسته از انطباعات ذهنم كه در پيوند خونى و خانوادگى ريشه دارد، از هر آشنايى بسى افزونتر است.
چنين است كه مخاطبان با هويت فردى شان، به ندرت براى هنرمندان، موجوديت تشخص يافته دارند. آنان با هويت جمعيشان و همچون جزئى از ملت و اهل يك زبان و فرهنگ يا جزئى از جمع دوستداران يك هنرمند، بر آنان اثر مىنهند. به عكس هر هنرمند در وجود و درون هر مخاطب و دوستدار خود و كسى كه كارهايش را دنبال مىكند، حضورى انضمامى دارد؛ حضورى نزديك، زنده، با جزئيات گوناگون.
ج: مهرجويى و كيميايى دو سينماگر ايرانىاند كه با بخشى از تاريخ آگاهى و رشد، نوجوانى و جوانىام در آميختهاند. همه اين سالها من به آنان يكسان ننگريستهام. اگر حرف مرد يكى است، بايد اعتراف كنم در برابرشان مرد نبودهام. نامردىام به تغيير نگرشهايم نسبت به آثارشان مربوط است؛ هر چند به طور كلى امروز من همان قدر براى مهرجويى و كيميايى ارج و قرب قائلم كه در سال ١٣٤٩، زمانى كه در ولايت من، ماجراى سياهكل، قيصر و گاو با هم حضور داشت و در ذهنم !
روزى يكى از اين جوانها كه خيلى دوست دارند بگويند، هيچ كس مثل آنها هنرمندان را ادراك و فهم نكرده، در يك قانون جزمى اعلام كرد كه هر كس در يك دوره عمرش، شيفته كيميايى نبوده باشد، از سينما چيزى نمىفهمد و دوستدار سينما نيست و از اين دست افاضات كودكانه و غير منطقى. واقعيت آن است كه من در دورهاى از نوجوانىام، البته دوستدار برخى از آثار كيميايى بودهام؛ اما آنچنان اين مقياس و محك، اوس و خود فريبانه و تدأم با خود شيرينى بود كه به نظرم گردن نهادن به چنين متر و اندازه مضحكى، توهين به شعور آدمى آمد و ميلم كشيد كه با پا فشارى بگويم، من از اول دبستان مدام فيلم ديدهام، سينما رفتهام؛ در سينما گريستهام، خنديدهام و هرگز هم شيفته مسعود كيمياى نبودهام و اين قانون را يك حرف زور بچگانه مىدانم.
ولى راستش هنوز هم كه هنوز است، قلبم از حس و حال بهروز وثوقى، سايههاى تيتراژ گاو و مش حسن، شست و شوى گاو، سكانس طويله و سقوط چارهناپذير مش حسن در ورطه خود باختگى، تيتراژ قيصر و پاشنه ور كشيدن و حرفهاى مفيد و آن ماجراى باد زدن فرشتهها و...، به طور توأمان شوريده حال مىشود.
خوب بايد، در فراز يا نشيب، درخشان يا رنگ باخته و پر شوق يا دلخسته، فيلمهاى كيميايى و مهرجويى تا امروز ادامه يافتهاند.
و ما هر بار كه آنها را ديدهايم و درباره آنها قضاوتى كردهايم؛ اما يك داورى وجود دارد كه اين روزها بيش از هر زمان رواج دارد و آن نيز به نسل جوان منتقدان و ژورناليستهايى مربوط است كه از جو سازى و تضرع كارى خوشحال مىشوند و لازم مىبينم كه بدان اشارهاى كنم.
درباره همين رئيس، من يك جو سازى مفتضحانه در مطبوعات دوستانم كه ذائقهاى ويژه دارند، ديدهام. آنچنان اين روش برايم ناگواربود كه هيچ توجيهى نمىتواند اين رسوايى را هضم كند.
براى من معناى مدرن بودن، اصلاح گرا بودن و پيشرو بودن، عميقاً با منش اخلاقى در آميخته است. شايد كسانى كه دركى سطحى از مدرنيسم دارند، در وجه اخلاقى مدرنيته، شيفته ماكياوليسماند يا با محاسبه نا درست، پنداشتهاند كه موظف دو برابر اخلاق سنتى از منطق ماكياوليستى منش اخلاقى دفاع كنند.
به عقيده من، اگر تمام تاريخ، كنش سياسى مدرن غرب هم آميخته با ماكياوليسم باشد، همه كنش تفكر و نقد جدى و فلسفه و هنر و زيبايىشناسى در پى بنا نهادن پرنشيبهاى صادقانه، منطقى و معقولى بوده است. من هيچگاه نديدهام كه براى يك محاسبه حقيرانه سياسى، حقيقت هنرى را قربانى يا واروگويى كنند؛ اذهان عموم مردم را مشوب سازند و تشويش فكرى ايجاد كنند، دروغ بگويند و...!
براى من قابل قبول نيست، در حالى كه مطمئنم كه عليرغم بازىهاى وهن آلود پيش از اكران و خود شيرينى و بده بستانهاى حقير براى هو كردن فيلم كيميايى، بالاخره دوستان جوانى كه سر گرم معامله منتقد و فيلمسازند، ناگزير شدند كه بپذيرند، رئيس مشكلات جدى دارد. من منتظر بودم ببينم كه بالاخره، به چه شيوه و شعبدهاى، اين رفقاى منتقد كه نقش روابط عمومى فيلمساز را ايفا مىكنند، حفظ آبرو خواهند كرد. منتقد حق دارد، و مىتواند و بايد از اثرى كه دوستش دارد، دفاع كند. اين كار منتقد است؛ اما روابط عمومى مكلف است، چه از رئيس خوشش بيايد يا خير، آن را در بوق كند و اداى دين نمايد! من از اين نقش كه منتقد صريحاً با جناح بازىهاى مضحك ايرانى مىآميزد، منزجرم. از آن بيشتر از تهمت نفرت دارم. آن هم تهمت در خصوص داورى ستايشآميزى كه جز فيلم، به چيزى نمىانديشد؛ اما مخالفان با دنائت و زشتى، چنين ستودن عقلايى، منطقى و مستدلى را به حساب ايفاى نقش روابط عمومى براى فيلمساز مىگذارند، پس اگر من به چيزى اعتراض مىكنم ،آن چيز مسلماً ابزار اشتياق به فيلمى كه دوست دارم نيست، در كرناى فيلمى دميدن است كه خود از آن بدمان مىآيد؛ اما بنا به محاسبه و حسابهايى واروگويى مىكنيم. حتى نه از سر فقدان شجاعت، بلكه دقيقاً بر اساس حساب و محاسبهاى كه نگاه زيبايى شناختى را در پيشگاه هر چيز مبتذل، سياست بازانه و سياست مدارانه قربانى مىكند.
رپرتاژ آگهى بجاى نقد و مصاحبه چالشآميز، توهين به شعور مردم است كه نفس هر كار درست، شخصيت هنرمند را ارج مىنهد؛ حتى وقتى با او مخالفيد و نفس هر بازى حقارت بار، به هنرمند حقيقى توهين روا مىدارد؛ حتى وقتى او را بوق مىكنيد.
براى دلجويى نيست كه معتقدم، كيميايى، مهرجويى، بيضايى، كيارستمى و...، شايسته آناند كه به عنوان چهرههايى ماندگارتر از هر چهره ماندگار، در ميان ماحرمت يابند و اگر نمىيابند، بر اثر سبك سرى، بى وزنى و نا به جايىهاى زمانه است؛ اما اين شايستگى چه ربطى به دلال بازى و تصميمهاى پشت پرده بى ربط به كار هنرى براى بوق كردن يك فيلم و مصاحبههايى دارد كه دشنام به عقل مردم است. آنان خود نمىدانند كه كم نيستند تا معناى اين بازىها را دريابند و در اشتباهاند اگر فكر مىكنند كه مردم گلهاند ژورناليستها مىتوانند آدمها را به هر طرف برانند.
خوشبختانه مجلات تخصصىاى در ايران وجود دارد كه مىتواند، از اين نوع ژورناليسم فاصله بگيرد و عميقتر، جدىتر و رها از بده بستانها، به آثار سينمايى بپردازد. اميدوارم مجله فيلم، فيلم نگار، صفت سينما، دنياى تصوير و...، رها از بازىهاى كودكانه، بازتاب دهنده آراى مثبت و منفى منتقدان در خصوص رئيس و سنتورى باشند و از بازىهاى سياست بازانه ژروناليستهاى پيش پا افتاده، دورى گزينند.
ه : اما بدتر از اشتباه برخى دوستان نقد نويس و ژورناليست من، كار كسانى است كه دقيقاً با اهداف سياسى، شروع مىكنند و آزادى نقد را تهديد كرده، آن را تحديد كنند. و با مُهر و انگ منتقدان سياه، گلهوار، هر منتقد مستقلى را بكوبند و با فضايى از تهديد و ارعاب صدايش را خاموش كنند. مسلماً اين شيوه، منبعث از درك ژورناليستى در اداره مطبوعات همسان است و بايد آن را نفى كرد و اجازه نداد كه اين يكسان سازى، ضربان خود را بر پيكره نقد نيمه جان هنر در ايران وارد آورد كه بزرگترين ضايعه براى تفكر ما، دهنه زدن بر نقد، به بهانههاى مختلف است. مكالمه آزاد و حتى نقد و مجادله رفتارهاى نادرست ژورناليستى، نبايد موجب شود كه نگرشهاى توتاليستى، در مسير سركوب صداهاى متنوع پيش روند.
يكى از مشكلات نقد ژورناليستى ما، تداوم يك بازى خندهآور و كودكانه است. در اين بازى، هر بار هر نويسنده طورى وانمود مىكند كه پيش از او، همه كسانى كه درباره يك فيلمساز يا فيلمهاى او نوشتهاند، هيچ نفهميدهاند و همه فيلمساز را گمراه كردهاند و اوست كه همچون يك ناجى سر رسيده و چيزى مىداند كه هيچ كس نمىداند و نسخه نجات و پيروزى فيلسماز در دست اوست.
با مزه آن است كه هر بار هر آدم تازه به دوران رسيده و نو كيسهاى در حوزه نقد، اين بازى را مرتكب مىشود و ديگران را از فضيلت درك اين يا آن فيلمساز محروم و خود را بر صدر مىنشاند؛ اما وقتى كه به حرف او و سخن اثباتىاش مىنگريم، متوجه مىشويم كه نه تنها همه حرفهاى ديگران را از اينجا و آنجا گرد آورده و چيز تازه و محيرالعقولى بر زبان نمىراند، بلكه چه بسا داراى خطاهاى جدى در فهم فيلم و بينش ناموزون و نامستدل و نا هماهنگ است و به جاى ارزش نقد، نوشتهاش همچون يك سند، يكى به ميخ مىزند و يكى به نعل.
حقيقت آن است كه مجموع نقدهايى كه از زمان گلستان، كاووسى و دوايى تا امروز و از سوى آخرين نسل منتقدان يعنى قادرى، نيما حسنى نسب، نسيم نجفى، و... و انبوه نويسندگان پس از انقلاب از اين سينما صورت گرفت، سويههاى گوناگون مثبت و منفى فيلمهاى كيميايى را فاش ساخته و هر يك گوشهاى از حقيقت اين سينما را باز گفتهاند و داورى كودكانه درباره آنكه حقيقت از آسمان به دامن »من« افتاد و يك شبه »من« آن را كشف كردم، مضحكتر از آن است كه بتوان دربارهاش سخن گفت.
من خود البته به نقد نسل ميانى كه هم در فضاى پيش و هم در فضاى پس از انقلاب زيستهاند و نوشتهاند، بيش از نقدهاى ديگر اهميت مىدهم و چه دوستداران و چه منتقدان سينماى كيميايى را در نسل خود، داراى داورى هماهنگتر با جهان فيلمهاى او، با قوت و ضعفها، مشكلات و كششهاى آثارش قضاوت مىكنم و در كليت نقد كه پا به پاى سينماى كيميايى پيش آمده، اين منتقدان نقش آگاهانهترى در درك سينماى كيميايى ايفا كردهاند؛ كسانى كه ممكن است من با ديدگاهشان موافق يا مخالف باشم، اما سخن بر سر تقرب بيشتر اين فهمها با فهم فيلمهاى كيميايى و فهم درونى آثار اوست. به نظرش بهزاد عشقى، جواد طوسى، شهرام جعفرى نژاد، هوشنگ گلمكانى، زاون بوقو كاسيان، اميد روحانى، ايرج كريمى، نغمه ثمينى، طالبى نژاد، مجيد اسلامى و...، چه در ستايش و چه در نفى آثار بيضايى، هرگز نسبت به او در فرو جاتر ادراك نبودهاند و اتفاقاً موفق شدهاند، مشكلات و نيز توانايىهاى سينماى او را دادگرانه و نه معامله گرانه فاش سازند. آنان چه در خصوص مشكلات روايى، شخصيتپردازى، فضا سازى، فضاى دراماتيك افت و خيزهاى ساختارى و محتوايى و ديگر عوامل و عناصر فيلم، بسى آراى درست كه به واقع اصابت كرده، بيان داشتهاند. در نتيجه ادعاهاى بىضابطه درباره نقد كيميايى و اينكه گويا كسى جايگاهش را نشناخته و محترم نداشته و ارج ننهاده، حرف پوچى است.
در اين ميان، سخن نادرست، بيش از هر جا از سوى كيميايى سر بر مىآورد. اينكه او لقب دوايى ثانى را گاه در يك فيلم و گاه در يك مكالمه مستقيم و... به اين و آن مىدهد و از اين دست تعارفات گمراه كننده، خود مشوق چنان پاسخهاى »رفاقت« بازانهاى است كه متضمن نهان داشتن عقيده شخصى، يا ابراز رفتارى مغاير موضوع واقعى براى تأليف قلوب، از سوى چنين منتقدان جوانى مىگردد، تا جايى كه مشكلات بديهى سينماى كيميايى با اين استدلال، »يعنى فكر مىكنيد كيميايى اينها را نمىداند!« لا پوشانى مىشود. انديشه مكانيكى، مىپندارد كه اگر فيلمساز مهمى چون كيميايى، داستان بنويسد، پس داستان گويى فيلمهايش بى نقص است و كسى حق ندارد درباره آن (با ساختار بصرى فيلمهايش) چيزى بگويد.
اولاً كه ممكن است رمان او هم، خود همان نقضهاى داستان فيلمهايش را داشته باشد؛ يعنى صحنههايى تأثير گذار و يك درازگويى بيهوده، ثانياً حتى داستان گويان حرفهاى و بزرگ هم در اين يا آن اثرشان، مىتوانند دچار نابودى شوند و شلى را به غمزه در كنند و... همه اينها بى معنى بودن استدلال حضرات را باز مىگويد. من و شما با متن روبرو هستيم و متن فيلم دچار كاستىهايى است و منتقدان از اين كاستىها حرف مىزنند. اين چه گناهى است كه به گونهاى گمراه كننده، پاى حرفهاى فرا متنى و وجوب احترام كيميايى و بوق كردن استاد را به ميان مىآورند. چه كسى به كيميايى بىحرمتى مىكند؟ به نظر من همين دار و دسته بازى عقب مانده و بالاخره فيلم رئيس .
تماشاى فيلم رئيس برايم تجربه هيجان انگيزى بود؛ حتى همين لوكيشنها. من و روبرت صافاريان فيلم »مسعود كيميايى: يك فيلمساز را ساختيم. در نتيجه هر از گاهى نماهايى كه سر صحنه تصورش را مىكردم، به ذهنم هجوم مىآورند. متأسفم كه بگويم، چه بسا آنچه اكنون مىديدم، وامدار آن تصويرهاى ذهنىام مىشدند. از همه بدتر رويدادهاى يك سكانس، در تداوم منطقى اتفاق گسترده شان در صحنه زنده، چه بسا منطقىتر از رويدادهاى برگزيده شده نماها از همان وقايع در صحنه روى پرده مىكند و اين دردناك است؛ تو بدانى كه اتفاقى به شكلى منطقىتر در صحنه وجود داشته؛ اما تدوين و فشرده سازى به جاى آنكه به تصعيد زيبايى شناختى بينجامد و صحنه را با هنرمندى موجز و بهترى روايت كنند، رويداد را به چيزى غير منطقى، پراكنده، نصفه نيمه و پر نقص بدل كند.
از همان سكانس آغازين آغاز مىكنم. فيلم با دشت زبالهها شروع مىشود و دو مرد شياد، در حال قالب كردن زمينى به خريدارى ساده لوحاند. در فيلم، اين نماها و قطع به فراشان، آن قدر غير مترقبه و سرهم بندى شده اتفاق مىافتد كه من دچار حيرت شدهام. و اين مشكل در تدوين كه به از آب در نيامدن رويداد ختم شده، جدا از آن است كه آدم فكر مىكند، چيدن غير منطقى ماجرا و زوركى وصل كردن يك كنايه اجتماعى به صحنه، اصلاً چه لزومى داشته است. كنايهاى كه نصفه نيمه و با كاستىهاى فراوان در صورت تماشاگر پرتاب و آدم ترجيح مىدهد كه آن سه چهار تا كلاش و شياد، اصلاً حذف مىشدند. ما با پديدار شدن سيامك به طور ناگهانى از دل زبالهها روبرو مىشويم كه به سادگى تكان دهندهتر بود.
شليكهاى بى دليل فولاد در هوا كه معلوم نيست پس از فرار، ديگر چرا شليك مىكند؛ براى خبر كردن آدمها و ايجاد مشكل براى خودش!؟
وقتى كه چنين سكانسى را مىديدم، پيش خود مىگفتم كه آن همه شلوغى پشت صحنه واقعاً براى چنين صحنهاى نياز بود؟ آن همه مخارج و آدم جمع شده بودند كه چه كنند؟ اين صحنه را با هفت نفر هم مىشد به درستى به تصوير در آورد.
ورود پدر و رساندن سيامك زخمى به وسيله يك زباله گرد و چادرنشين آشغالها هم، با بى حوصلگى صورت گرفته است و رويدادها قرينه هم در نيامدهاند؛ در حالى كه كارگردان آشكارا تلاش داشته كه چنين نشانه گذارى كند.
البته مىتوان در صورت دوست داشتن، طرز جمله نويسى و ديالوگ نويسى كيميايى، از تكرار آن روش حرف زد: »منم و دو تا بچه دو تا اتاق تو بيابون برام رهن كن كه بسه...« و چيزهايى شبيه اين، آشكار است كه در مونتاژ موازى كاميون و سوارى پدر كه از فرودگاه وارد شهر مىشود، براى بيان چنين حرفهاى مشخصى ريتم خود را از دست داد و منطق موازى از دست رفته است. آشكار است كه در اين موارد، چند ثانيه بيشتر و كمتر كشدار شدن تصاوير اين يا آن خط موازى، ضرر زيادى به فيلم مىزند كه زده است.
به هر حال تيپ دكتر و آن شيوه كيميايى وار سخن گفتن و بازى شكيبايى و متلك پرانى و عبارات و جملات قصار در كردن و... براى بسيارى دوستداران كيميايى جذاب است؛ هر چند از نظر دراماتيك اين امر مخل است و سخن همه آدمها، لحنى و طنينى همانند مىيابد؛ البته اين شخصيت يك ويژگى دارد و آن سر زبانى حرف زدن و معجزه گر بودن اوست. هر كس پا به مطب او بگذارد، مرده هم باشد، زندگىاش مىبخشد. بگذاريم كه او بالاى سر آدم زخمى رو به موت هى، سخنرانى مىكند و اين غير منطقى بودن، البته بنا به استدلال حضرات فيلمهاى اخير كيميايى، تماماً روش جديدى در فيلم سازى است و همين كه فيلم ساز مىداند، همه چيز غير منطقى است و باز آن را مىسازد؛ نه از سر آسان طلبى كه خود يك سبك است و ما هم بايد به اين غير منطقى بودن گردن بگذاريم.
به نظر من همه اين حرفها بيهوده است. كيميايى زمانى بلد بود، حالا نمىتواند و چيزى از اين طبيعىتر نيست كه آدم كارى را وقتى بلد باشد، خوب انجام دهد و بعد هم به هر علت ديگر، نتواند به آن خوبى از آب در بياورد.
در صحنه برخورد مردمى كه از خارج برگشته و فرشتهاى كه حالا معلوم نيست، اسمش چيه و زمانى همسر دوم مرد بوده، تلاش فراوانى صورت گرفته تا جلوهاى از سكانسهاى عاطفى فيلمهاى پيشين كيميايى باز سازى شود و شايد اين تنها فضايى است كه براى شكل دادنش اندكى تلاش شده است.
اكنون رابطه اين مرد و زن آنقدر پا در هواست كه تماشاگر از آن دور است و جملات قصار هميشگى كيميايى، هيچ اثرى از خود به جا نمىگذارد:
»زن آدم با عشق آدم فرق دارد. عشق هيچ وقت نمىتونه ناموس مرد بشه؛ اما زن آدم ناموس مرده. تو كدوم بودى؟« نه رابطه مرد با فرشته، نه فرشته با روحى همسر بزرگوار رضا را باور نمىكنيم، زيرا همه چيز دارد در سخنرانى و خطابه اتفاق مىافتد. تماشاگر وظيفه دارد، همين طورى بپذيرد؛ همه چيز را بپذيرد از جمله پس از اين همه سال بى وفايى و بى خبرى و اعتياد، فرشته بپذيرد كه او بگويد:
- هر چه كه باشه، تنها كنار تو باشه !
معلوم نيست كه چرا زنان اين همه زبون و مردان تا به اين حد محقاند؟ داد و قال »كلام« هم پس از عمل يك عكسالعمل لوس و بى معنى است.
محبوب سيامك بايد از دكتر متشكر باشد؛ حالا هم كه عمل با موفقيت انجام شده، پس فحش به دكتر و اينكه همه مثل هم هستيد؟ چرا نمايش مىدهد؟ چه معنى دارد؟ و پس از آن پشيمانى فورى.
در اينجا پى مىبريم كه دفترچهاى در دست سيامك است كه بلاى جانش شده و براى آن در خطر كشته شدن قرار گرفته. اگر آنها دفتر چه را مىخواهند، پس چرا مىخواستند او را بكشند؟ دفتر چه كه هنوز در دست سيامك بود و خطر هم كه جدى بود؟ البته همه اينها از جمله نكاتى است كه كيميايى مىداند و نبايد به او ايراد گرفت! آرتيست بازى توى خيابان و اكبر كه مثل پير مردهاى نعش كش فيلمهاى وسترن مزه پرانى مىكند و جنگ خيابانى كه مصنوعى ساخته شده است.
از آن طرف تلفن قريبيان به تارخ و بلا تكليفى كيميايى با جناب سرهنگ كه نمىداند، به روشنفكران رشوه بدهد و از نزديكى بيش از حد دو دوست جلوگيرى كند، او را خيلى سمپاتيك در نياورد يا خاطرات فيلمهايش را ارج بنهد و صحنههاى رفيق بازى بسازد و هر دو فيلم نصفه نيمه مىماند؛ چه در سينما ركس چه در گاراژ هر دو نا تمام.
كيميايى مىكوشد كه اين نكاتى را كه بى مقدمه در فيلم سبز شده و محل قرار دو دوست قرار گرفته، مكانى باشد براى يادآورى شكوه سينما؛ اما حتى جملات و شعارها هم كمك نمىكند از ساندويج خوردن و يادآورى و هيزم خاطرات و يادگارى و... هم كه آبى گرم نمىشود. فيلم در به در، به دنبال ايجاد فضايى تأثير بخش است و آن را نمىيابد. سرهنگ در پى حسام، همكار و خلافكار سابقهدار و دوست جلال است و پيدا نمىكند وحسام همه را به روز سياه مىنشاند (قاچاقچى مواد مخدر است و سيامك پسر رضا را هم به نابودى كشانده است) و حال او آمده پسر را نجات دهد.
اما سخنرانى فولاد - سيامك - در كافى شاب، شبيه سخنرانى قهرمان زن ميلانى به طور معكوس، در رستوران بين راه است. ميلانى زنهايش را به شكل باژگون مردان كيميايى و طبق آن الگو مىسازد و حال استاد هم سرى به شگردهاى فيلمفارسى وار خانم ميلانى مىزند؛ البته منتقدان مىتوانند، اين سر هم بندىها را چون سبك جديد آموزش اخلاقى بيان دارند. ميلانى درس مدرنيته و زن ورانگى مىدهد؛ كيميايى درس مرد سالارى و رفاقت و ناموس پرستى؛ اين به آن در! چيزى كه در اينجا آسيب مىبيند روش معقول و هنرمندانه فيلمسازى است؛ اما مشكل كيميايى در اين ميان، اين منشها آن است كه جنس زمانه و واقعيت متفاوت اعتياد امروزين را نمىشناسد و مىخواهد با تصورات و حرفهاى دهه چهل و اعمال فردى قهرمانانه، مسئله اعتياد را مطرح و حل كند.
به هر رو وفادارىهاى فيلم، هنوز به مذاق آدم ايرانى شيرين مىنشيند. سيامك طلا را دوست دارد و ناراحت است كه اگر كوتاه بيايد، حتى او را هم طلب خواهند كرد. فيلم پر از پراكندگى و صحنههايى است كه رنگ و بويى ندارند. آن گوسفند شقه شقه پشت شيشهاى كه رضا از شقه شقه شدن پسر (سيامك) حرف مىزند .
خيلى بى مزه است. همه اين ماجرا به مهمانى ختم مىشود كه آن هم چون يك دانه رها شده در خدمت مونولوگ ارجمند است و با شگرد سهل الوصول حضور و خاتمه حضورش را رقم زدن و در اين ميان، صحنه زندان و وحيد و رضا، همانقدر كه از نظر رازگشايى كاهلانه است، از نظر اجرا بد نيست خاموش روشن شدن چراغ آدم را ياد فيلم پا برهنه در بهشت و گرفتههاى فضا سازى آن كار مىاندازد. هر چند همه اينها يك توارد است و به هر حال كيميايى براى لحظههايى از كار انديشيده و كار گردانى كرده است.
در صحنه مهمانى فيلم هم باز به ياد صحنه زنده و آن شب افتادم؛ آن همه غذا و ميز چيده شده پس كو؟ تمام درام را به آنجا كشاندن تا به جاى شخصيتهاى سمپاتيك و كنشمند پارهاى از فيلمهاى قبلى، رضا از خارج بيايد و به نحو غير منطقى پسرش راكول كند و از وسط مهمانى بيرون ببرد، واقعاً دست مريزاد دارد.
واقعاً بايد گفت: فيلم رئيس مشكلات گسترش يافته آثار اوليه كيميايى را در خود دارد. چه فرق مىكند كه داستان يك بار رضا موتورى باشد يا بلوچ خاك باشد يا تجارت! تجارت با دست در گردن هم انداختن پدر و پسر شروع مىشود و رئيس با آن تمام. در اين ميان تشديد و چه غير منطقى داستان گويى كيميايى تنها يك تشديد توأم با ولنگ و وازى است. اينكه همه چيز به نمايش و فرمهاى بازنمايى متضع با تأكيد بر نمايش بودن رويداد بر پرده بدل شده نمىتواند موجب گردد كه بپذيريم اين نمايش نمايش خوبى است؛ تير خوردن رئيس از بدترين اين نمايشهاست .